حكيم زجاجى
264
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به راه دمشق [ آن ] سپه سر نهاد * بديشان فلك آتش اندر نهاد 50 بفرمود مروان كه يكسر سپاه * برفتند چون باد بر روى راه بگفتند از آن خيل هجده هزار * اسيران گرفتند بيشاز شمار چو برگشت لشكر از آن داروگير * ببردند « 1 » نزديك مروان اسير دو تن از اسيران فزونتر نكشت * اگر چند بد نامبرده درشت كه بودند آن هر دو خصم وليد * بكشتند او را به امر يزيد 55 دگركس « 2 » كه بودند آزاد كرد * دل آن همه بنديان شاد كرد به هريك از آن مردم از بيشوكم * بداد آن سرافراز دين ده درم سليمان و عبد العزيز سوار * برفتند سرگشته زآن كارزار به نزد براهيم و گفتند خيز * به بدخواه بنما دم رستخيز حكم را و عثمان كاسير تواند * فرومانده و دستگير تواند 60 بفرماى كشتن به شمشير كند * تو باش اندراين كار چون شير تند بدان نامداران براهيم گفت * نه از دل ، بدان هر دو از بيم گفت كه كشتن سران را به دست شماست * به مطموره رفتند آن هر دو راست بكشتند آن هر دو تن را به درد * از ايشان برآورد ايام گرد چو آن هردو تن را بكردند قهر * درآمد ز ناگاه مروان به شهر 65 براهيم از اينجا گريزان برفت * نبد مرد با مير افزون ز هفت نهان شد به كنجى در ، از بيم جان * همين است آيين و رسم جهان سليمان و عبد العزيز آن دو مير * نشستند در خاك پنهان چو تير چو مروان به شهر اندرآمد ز راه * فرستاد حالى به زندان سپاه بدان تا حكم را برون آورند * ز خلق بدانديش خون آورند 70 چو [ رفتند ] آن هر دو تن كشته بود * وز آن مهتران بختبرگشته بود به مروان بگفتند ، حيران بماند * بزرگان و گردنكشان را بخواند بفرمود كردن سران را به خاك * نبردست جان كس ز چنگ هلاك گروهى برفتند همچون گراز * پى خونيان از نشيب و فراز
--> ( 1 ) ببردن ( 2 ) كه